شیشه...

شيشه اي مي شكند...
يك نفر مي پرسد...چرا شيشه شكست؟
مادر مي گويد...شايد اين رفع بلاست.
يك نفر زمزمه كرد...باد سرد وحشي مثل يك كودك شيطان آمد. شيشه ي پنجره را زود شكست.
كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه ي مغرور شكست، عابري خنده كنان مي آمد... تكه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد...
اما امشب ديدم...
هيچ كس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد...
از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم كمتر است؟
دل من سخت شكست اما...
هيچ كس هيچ نگفت و نپرسيد چرا؟
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر ۱۳۹۱ ساعت ۱۲:۴۸ ب.ظ توسط یحیی عباسی
|
سلام به دوستان و بازدیدکنندگان محترم . این وبلاگ متعلق به برو بچه های فیزیوتراپی 89 اصفهانه.