آنـگاه که قـربانی شد هر چـه غیـر اوست ...

مناسک حج، احرام، طواف کعبه، صحرای عرفات، بیتوته در منا، صفا و مروه، قربانی و ... ماجرا دارد این روزها! این روزها که خانه خدا میزبان حاجی ها شد و عید در پیش است. عید سعید قربان! عیدی که ابراهیم(ع) مسبب ایجاد آن شد. آنقدر شنیده ایم که برایمان عادی شده اما اگر کمی فکر کنیم عظمتش آنقدر زیاد هست که در وصف نمی گنجد. آن هنگام که بنده ای با اثبات بندگی اش، روزی از روزهای خدا را به عید تبدیل کرد.

می گویند: هر روزی که در آن گناه نکنی، آن روز عید است. گناه نکردن یعنی بندگی کردن! ما همیشه از خدا می خواهیم که خدایی بکند و کارها را آن طور که ما دلمان می خواهد پیش ببرد. دعا کردن هایمان هم حول محور خودمان می چرخد. بچه من، همسر من، خانه من، کار من، زندگی من... خدایا همه را آن طور که من صلاح می دانم به سرانجام برسان.

درد من را درمان کن! مریض من را شفا بده، گره از مشکل من حل کن! حال روحی من را خوب کن! روزی فراوان به من عطا کن، شغل خوب، همسر خوب، دوست خوب، همسایه خوب، شریک خوب، همکار خوب، فامیل خوب به من عطا کن! اما گاهی یادمان می رود، خدا، خدایی اش را خوب بلد است. این ماییم که در بندگی مشکل داریم. خداوند حاکمیت آسمان و زمین را در اختیار دارد و با این حال ما فراموش می کنیم که تسلیم بودن، مقام ابراهیم(ع) است. آنقدر تسلیم که پس از سال ها آرزومندی سرانجام صاحب فرزندی می شود و آن فرزند تمام وجود ابراهیم(ع) است. ثمره سال های زندگی اش! اما آنقدر تسلیم است که به محض اینکه در خواب می بیند که باید این فرزند را در راه خدا قربانی کند، بهانه نمی آورد. با خدا مجادله نمی کند. ناله و فغان سر نمی دهد. ابراهیم(ع) بنده حقیقی است. آنقدر که می داند، قدرتمندترین انسان ها، انسانی است که توان از دست دادن را داشته باشد. از دست دادن عزیزترین موجود زندگی اش را.

ابراهیم(ع) جانشین برحقی است برای خداوند! او نماینده کاملی است از انسانیت. آن هنگام که خداوند آدم را آفرید، فرشته ها به او اعتراض کردند که چرا آدم را آفریدی؟ ما که تو را تسبیح می کردیم. او در زمین فساد و خونریزی خواهد کرد...

خداوند در پاسخ فرشته ها یک جمله گفت"انی اعلم ما لاتعلمون" "من چیزهایی می دانم که شما نمی دانید". خداوند آن روز خوب می دانست، در میان آدمیان، انسان هایی خواهند بود که از ملک فراتر خواهند رفت و به جایی خواهند رسید که به جز خدا را نخواهند و نبینند؛ "رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند"

یقینا آن روز خداوند خوب می دانست، روزی ابراهیم(ع) با اختیار خودش، فرزند عزیزش، پاره وجودش، را به قربانگاه خواهد برد تا به زمین و زمان، به فلک و ملک ثابت کند که خدا راست گفت که "انی اعلم ما لاتعلمون"!

به راستی خداوند می دانست که انسان اگر به مرتبه والای بندگی برسد، عرش را به لرزه درخواهد آورد و ملک را بار دیگر به سجده واخواهد داشت. ابراهیم(ع) نماد یک انسان کامل بود. نماد یک مسلمان! یک تسلیم محض فرمان خداوند.


"در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم حکم آنچه تو فرمایی، لطف آنچه تو بنمایی"

ابراهیم (ع)، اسماعیلش را به قربانگاه برد تا ثابت کند "حکم آنچه تو فرمایی"

اسماعیل(ع) تمام وابستگی های زمینی ابراهیم(ع) بود که به قربانگاه می رفت. می رفت تا او را آسمانی کند. آنقدر آسمانی که خداوند بر او سلام دهد: سلام علی ابراهیم! ابراهیم(ع)؛ لبیک گفته بود، دعوت خداوند را. دعوتی را که سخت می نمود اما، امتحانی بود بر مقام بندگی ابراهیم(ع). می گویند وقتی بنده ای به فرمان خداوند پاسخ مثبت می دهد و او را لبیک می گوید، خداوند نیز به او می گوید"لبیک یا عبدی"! پاسخ خداوند بر لبیک ابراهیم(ع) هم با یک لبیک بود. لبیکی از جانب حق! آنجا بود که قدسیان دست افشان شدند و ملکوت خداوند نور باران شد از مقام تسلیم بنده خدا، ابراهیم(ع)! آن هنگام بود که اسماعیل(ع) به آغوش ابراهیم(ع) بازگشت و قربانگاه، عیدانه ابراهیم(ع) شد و اسماعیل(ع) هدیه ای شد به پاس این بندگی و عید قربان چشم روشنی آسمان ها شد برای مردمان زمین!

مردمانی که بندگی را می پذیرند اما تسلیم را نه! خدا را می پذیرند اما خدایی کردنش را نه! ابراهیم بودن را دوست دارند اما اسماعیل را برای خودشان می خواهند. بندگانی که در زبان لبیک می گویند اما در باطن، منافع خود را می جویند. عید قربان از راه می رسد تا بار دیگر پیمان ببندیم با آنکه تمام وجودمان از اوست و بار دیگر بگوییم "اللهم لبیک"... شاید روزی لبیک ما از زبان به باطن برسد و بندگی کنیم چون ابراهیم(ع) و شاید به رسیدن به معرفت واقعی این عید دل ببندیم و به این امید، پایدار ...


 

 نام:انسان

نام خانوادگی :آدمیزاد

نام پدر :آدم

نام مادر:حوا

لقب :اشرف مخلوقات

نژاد:خاکی

 ساکن : کهکشان راه شیری،منظومه شمسی ، زمین


صادره از: سراچه دنیا

مقصد :سرای آخرت

ساعت پرواز : نامعلوم

مکان پرواز: نامعلوم

حضور در فرود گاه : لحظه ای قبل از پرواز

وسایل لازم : دو متر پارچه سفید ،
عمل نیک ،علم مفید ،
دعای اولاد صالح ،دعای مؤمنین

اضافه بار مجاز : عمل صالح کاملأ مجاز است.

توصیه های ایمنی: اجرای دقیق آموزه های
قرآن وسنت پیامبر (ص).

برای کسب اطلاعات بیشتر
به قرآن و سنت پیامبر مراجعه فرمایید
تماس ومشاورهم به صورت
شبانه روزی،رایگان،مستقیم
وبدون وقت قبلی خواهد بود.

درصورتیکه قبل ازپروازبا مشکلی
روبه روشدیدبا شماره های
زیرتماس بگیرید: (آیه186 سوره بقره
،آیه 45 سوره نساء ، آیه 129 سوره توبه
، آیه 55 سوره اعراف ،
آیات 2و3 سوره طلاق)

سفر آسوده ای در پیش داشته باشید .

کاشـکی می شد ...

 کاش می شد که کسی می آمد
این دل خسته ی ما را می برد
چشم ما را می شست
راز لبخند به لب می آموخت
کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود
و قفس ها همه خالی بودند
آسمان آبی بود
و نسیم روی آرامش اندیشه ی ما می رقصید
کاش می شد که غم و دلتنگی
راه این خانه ی ما گم می کرد
و دل از هر چه سیاهی ست رها می کردیم
و سکوت جای خود را به هم آوائی ما می بخشید
و کمی مهربان تر بودیم
کاش می شد دشنام، جای خود را به سلامی می داد
گل لبخند به مهمانی لب می بردیم
بذر امید به دشت دل هم
کسی از جنس محبت غزلی را می خواند
و به یلدای زمستانی و تنهائی هم
یک بغل عاطفه گرم به مهمانی دل می بردیم
کاش می فهمیدیم
قدر این لحظه که در دوری هم می راندیم
کاش می دانستیم راز این رود حیات
که به سرچشمه نمی گردد باز
کاش می شد مزه خوبی را
می چشاندیم به کام دلمان
کاش ما تجربه ای می کردیم
شستن اشک از چشم
بردن غم از دل
همدلی کردن را
کاش می شد که کسی می آمد
باور تیره ی ما را می شست
و به ما می فهماند
دل ما منزل تاریکی نیست
اخم بر چهره بسی نازیباست
بهترین واژه همان لبخند است
که ز لبهای همه دور شده ست
کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم
تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم
قبل از آنی که کسی سر برسد
ما نگاهی به دل خسته ی خود می کردیم
شاید این قفل به دست خود ما باز شود
پیش از آنی که به پیمانه ی دل باده کنند
همگی زنگ پیمانه ی دل می شستیم
کاش در باور هر روزه مان
جای تردید نمایان می شد
و سوالی که چرا سنگ شدیم
و چرا خاطر دریایی مان خشکیده ست؟
کاش می شد که شعار
جای خود را به شعوری می داد
تا چراغی گردد دست اندیشه مان
کاش می شد که کمی آینه پیدا می شد
تا ببینیم در آن صورت خسته این انسان را
شبح تار امانت داران
کاش پیدا می شد
دست گرمی که تکانی بدهد
تا که بیدار شود، خاطر آن پیمان
و کسی می آمد و به ما می فهماند
از خدا دور شدیم
کاشکی ، واژه درد آور این دوران است
کاشکی ، جامه مندرس امیدی است
که تن حسرت خود پوشاندیم
کاش می شد که کمی
لااقل ، قدر وزن پر یک شاپرکی
ما ، مسلمان بودیم ...

شعر از : کیوان شاهبداغی


 

قـالی بـزرگی است زنـدگی ...

هر هزارسال، یک بار فرشته ها قالی جهان را در هفت آسمان می تکانند

تا گرد وخاک هزارساله اش بریزد وهربار با خود می گویند:

این نیست قالی که انسان قرار بود ببافد

این فرش فاجعه است...

با زمینه سرخ خون...

و حاشیه های کبود معصیت...

با طرح های گناه و نقش برجسته های ستم...

فرشته ها گریه می کنند و قالی آدم را می تکانند

و دوباره با اندوه بر زمین پهنش می کنند.

رنگ در رنگ... گره در گره... نقش در نقش...

قالی بزرگی است زندگی...

که تو می بافی و من می بافم و او می بافد

همه بافنده ایم

می بافیم و نقش می زنیم

می بافیم و رج به رج بالا می بریم

می بافیم و می گستریم

دار این جهان را خدا به پا کرد.

و خدا بود که فرمود: ببافید و آدم نخستین گره را بر پود زندگی زد.

هر که آمد گره ای تازه زد و رنگی ریخت و طرحی بافت.

چنین شد که قالی آدمی رنگ رنگ شد

آمیزه ای از زیبا و نازیبا...

سایه روشنی از گناه و صواب...

گره تو هم بر این قالی خواهد ماند

طرح و نقشت نیز...

و هزارها سال بعد آدمیان برفرشی خواهند زیست که گوشه ای از آن را تو بافته ای.

کاش گوشه را که سهم توست زیبا تر ببافی...


برگی از نوشته های عرفان نظر آهاری

تقدیم به یکی از دوستای خوب دوره دبیرستانم...


 پا به پای کودکی هایم بیا
کفش هایت را به پا کن تا به تا

قاه قاه خنده ات را ساز کن
باز هم با خنده ات اعجاز کن

پا بکوب و لج کن و راضی نشو
با کسی جز عشق همبازی نشو

بچه های کوچه را هم کن خبر
عاقلی را یک شب از یادت ببر

خاله بازی کن به رسم کودکی
با همان چادر نماز پولکی

طعم چای و قوری گلدارمان
لحظه های ناب بی تکرارمان

مادری از جنس باران داشتیم
در کنارش خواب آسان داشتیم

یا پدر اسطوره دنیای ما
قهرمان باور زیبای ما

قصه های هر شب مادربزرگ
ماجرای بزبز قندی و گرگ

غصه هرگز فرصت جولان نداشت
خنده های کودکی پایان نداشت

هرکسی رنگ خودش, بی شیله بود
ثروت هر بچه قدری تیله بود

ای شریک نان و گردو و پنیر !
همکلاسی ! باز دستم را بگیر

مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست
آن دل نازت برایم تنگ نیست ؟

حال ما را از کسی پرسیده ای؟
مثل ما بال و پرت را چیده ای ؟

حسرت پرواز داری در قفس؟
می کشی مشکل در این دنیا نفس؟

سادگی هایت برایت تنگ نیست ؟
رنگ بی رنگیت اسیر رنگ نیست ؟

رنگ دنیایت هنوزم آبی است ؟
آسمان باورت مهتابی است ؟

هرکجایی, شعر باران را بخوان
ساده باش و باز هم کودک بمان

باز باران با ترانه ، گریه کن !
کودکی تو ، کودکانه گریه کن!

ای رفیق روزهای گرم و سرد
سادگی هایم به سویم باز گرد!


گفتیم ازاین به بعد مطلب علمی هم بزنیم!

بدنتان با شما حرف می زند؛ فقط کافی است به او گوش دهید. بدن همیشه به شما هشدار می دهد چیزی در درونتان درست کار نمی کند. با ما همراه باشید تا با 6 نمونه از این علائم، معناها و راه های درمانشان آشنا شوید...

ادامه نوشته

گاهی حتی بدون اینکه فکر کنیم دروغ می‌گوییم و خودمان نیز نمی‌دانیم که چرا الان و در رابطه با موضوعی دروغ گفتیم! چرا دروغ یکی از عادت های روزمره ی همه‌ی ما شده است؟ آیا برای رسیدن به هدف خاصی دروغ می‌گوییم یا نه؟ آیا بدون دروغ هم می‌توان زندگی کرد؟ آیا تاکنون فکر کرده اید که دروغ چیست و چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟

اگر به افرادی که در اطرافتان هستند خوب توجه کنید، درخواهید یافت که بسیاری از آنها در طول روز دروغهای فراوانی می گویند. در واقع این مسئله گویای این است که تقریبا همه افراد در این سیاره خاکی به شیوه های متفاوتی در زندگی دروغ می گویند. آنها بر این باورند که غالب شدن شرایطی در آن لحظه افراد را وادار به دروغگویی می نماید. در بسیاری از موارد، افراد برای حفظ علایق شخصی خود دروغ می گویند. اما افرادی هم هستند که برای گول زدن دیگران دروغ می گویند. گروه دیگری از افراد نیز به دروغگویی معتاد شده اند. خیلی ها هم به این دلیل دروغ می گویند که از هر گونه مورد انتقاد قرار گرفتن در اجتماع دور باشند. اما بطورکلی می توان اینگونه نتیجه گیری کرد که :

کسی که سخنانش نه راست است و نه دروغ "فيلسوف" است.

کسی که راست و دروغ برای او يکی است، "
چاپلوس
" است.

کسی که پول مي گيرد تا دروغ بگويد، "
دلال
" است.

کسی که دروغ می گويد تا پول بگيرد، "
گدا
" است.

کسی که پول می گيرد تا راست و دروغ را تشخيص دهد، "
قاضی
" است.

کسی که پول می گيرد تا راست و دروغ را بهتر نمایان سازد، "
وکيل
" است.

کسی که با دروغ غریبه است و جز راست چيزی نمی گويد، "
بچه
" است.

کسی که به خودش هم دروغ می گويد، "
متکبر
" است.

کسی که حتی دروغ خودش را باور می کند، "
ابله
" است.

کسی که سخنان دروغش شيرينست، "
شاعر
" است.

کسی که علیرغم ميل باطنی خود دروغ می گويد، "
همسر
" است.

کسی که اصلا دروغ نمی گويد، "
مرده
" است.

کسی که دروغ می گويد و قسم هم می خورد، "
بازاری
" است.

کسی که دروغ می گويد و خودش هم نمی فهمد، "
پرحرف
" است.

کسی که دروغ گفتنش را مصلحت آمیز عنوان می کند، "
خوش خیال
" است.

کسی که مردم سخنان دروغ او را در برخی مواقع راست می پندارند، "
سياستمدار
" است.

کسی که مردم سخنان راست او را دروغ می پندارند و به او می خندند، "
ديوانه
" است.