الان دلم می خواد...

من الان دلم کیک شکلاتى مى خواد. الان مى خواد. همین الان. ندارم ولى . لواشک دارم، ولى کیک شکلاتى ندارم. باید تا فردا که قنادى ها باز مى کنن، صبر کنم. معلوم هم نیست دیگه فردا دلم کیک شکلاتى بخواد. . من فقط مى دونم که الان دلم کیک شکلاتى مى خواد و ندارم، پس قبول مى کنم که ندارم. ندارم دیگه. ولى خب دلم مى خواد. اما ندارم. ولى خب .... اما.... ولى ... اما... ولى.... اما ..یه روز مامانم اومد خونه، گفت زود باش. پرسیدم چى رو؟ گفت سورپرایزه. نمى تونم بگم. مبل ها و فرش و میز ناهارخورى و کلن دکور خونه رو تو ده دقیقه عوض کرد و زنگ در رو زدن. هول شد از خوشحالی. گفت چشماتو ببند. چشمامو بستم. دستمو گرفت برد دم در. در رو باز کرد. گفت حالا چشماتو باز کن. چشمامو باز کردم دیدم یه پیانو یاماها مشکى، همونى که ده سال قبلش هزار بار رفته بودم از پشت ویترین دیده بودمش دم در بود. حالا نمى دونم همون بود یا نه. اما همونى بود که من ده سال قبل واسه داشتنش پرپر زده بودم. خیلى جا خورده بودم. گفت چى مى گى؟ گفتم چى مى گم؟ مى گم حالا؟ الان؟ واقعن حالا؟ بیشتر ادامه ندادم. پیانو رو آوردن گذاشتن اون جاى خالى اى تو خونه که مامان خالى کرده بود. من هم رفتم تو اتاقم. نمى خواستم بزنم تو پرش. ولى هزار بار دیگه هم از خودم پرسیدم آخه حالا پیانو به چه درد من مى خوره. من که خیلى سال از داشتنش دل کندم. ده سالى تو خونمون خاک خورد و آخرش هم مامانم بخشیدش به نوه ى عموم.
یه روز اولین عشق زندگى ام که چهارده سال ازم بزرگتر بود، رفت فرانسه، اون جا با یه زن فرانسوى که چند سال ازش بزرگتر بود ازدواج کرد. منم که نمى خواستم قبول کنم از دست دادمش شروع کردم واسه خودم داستان ساختن. ته داستانم هم اینطورى تموم مى شد که یه روزى بر مى گرده ، وسط داستان هم اینجورى بود که داره همه ى تلاشش رو مى کنه که برگرده. این وسطا هم گاهى به من از فرانسه زنگ مى زد و ابراز دلتنگى مى کرد. بعد از هفت سال خیالبافى دیدم چاره اى ندارم جز اینکه با واقعیت مواجه شم. شروع کردم به دل کندن. من هى دل کندم و هى خوابش رو دیدم که برگشته. دوباره دل کندم و باز خوابش رو دیدم که برگشته. بالاخره بعد یه سال کشمکش، یه شب خواب دیدم که برگشته، مثل قدیما رفتم زیر پنجره ى اتاقش و از تلفن عمومى بهش زنگ زدم، اومد پشت پنجره، گوشى رو برداشت و گفت، اصلن مى دونى چیه من از اولش هم دوستت نداشتم. دیگه هم به من زنگ نزن. از خواب که بیدار شدم خیلى عصبانى بودم، رفتم همه ى عکس ها و کادوها و نامه ها و هر چى ازش داشتم ریختم توى توالت فرنگى و سیفون رو کشیدم و واقعن دل کندم. چند سال بعدش تو فیس بوک پیدا کردیم همو. اومد حرف بزنه، گفتم حالا؟ واقعن الان؟ من خیلى وقته که دل کندم.
یه دوستى داشتم کاسه ى صبرش خیلى بزرگ بود. عاشق یه پسرى شده بود که فقط یک ماه باهاش دوست بود. اون یک ماه که تموم شده بود، پژمان رفته بود پى زندگیش و سایه مونده بود با حوض اش. بعد چند سال یه روز بهش گفتم دل بکن . خودت مى دونى که پژمان بر نمى گرده. گفت ولى من صبر مى کنم. هر کارى هم لازم باشه مى کنم. گفتم مثلن الان دارى چکار مى کنى. گفت دارم صبر مى کنم. یک سال بعد رفت پیش یک دعا نویس. شش ماهه بعدش با پژمان ازدواج کرد. اون روزا دوست بیچاره ام خیلى خوشحال بود. به خودم گفتم، حتمن استثنا هم وجود داره. دو سال بعدش شنیدم که از هم جدا شدن. پیداش کردم. خیلى عصبانى بود. پرسیدم چى شده. گفت پژمان اونى نبود که من فکر مى کردم. گفتم پژمان همونى بود که تو فکر مى کردى، ولى اونى نبود که الان مى خواستى. پژمان اونى که تو اون روزا، همون چندسال قبل ترا مى خواستى که باشه، و وقتى نبود، باید دل مى کندى.
من الان دلم کیک شکلاتى مى خواد. الان مى خواد ولی... (رخساره ابراهیم نژاد)

How do you think...!?

چه تلخ است روابطمان این روزها!!!
مجلس عروسی یکی از بزرگان بود و ملانصرالدین را نیزدعوت کرده بودند. وقتی می خواست وارد شود، در مقابل او دو درب وجود داشت با اعلانی بدین مضمون:
از این درب عروس و داماد وارد شوند و از درب دیگر دعوت شدگان.
ملا از درب دعوت شدگان وارد شد، درانجاهم دو درب وجود داشت و اعلانی دیگر:
از این درب دعوت شدگانی که هدیه آورده اند و از درب دیگر دعوت شدگانی که هدیه نیاورده اند.
ملا طبعاً از درب دومی وارد شد و ناگهان خود را در کوچه دید.
این داستان حکایت زندگی ماست، کسانی را که به زندگی مان دعوت می کنیم (رابطه هایی را آغاز می کنیم) اما وقتی متوجه میشویم از آنها چیزی عایدمان نمی شود، رابطه را قطع و افراد را به حال خودشان رها میکنیم.
روابط عاطفی ماچیزی بیشتر از الگوی حاکم بر مناسبات تجاری و اقتصادی نیست و عشق بر مبنای ترس و ضعف محاسبه گر است.
اگر محبتی می کنیم توقع جبران داریم دوست داشتنهای ما قید و شرط و تبصره دارد و همچنین حساب و کتاب دارد.
اگر کسی را دوست داریم به خاطر این است که لیوان نیازمان پر شود و اگر رابطه ای سود آور نباشد آن را ادامه نمی دهیم.
چه ستمگراست آنکه ازجیبش به تو میبخشد تا از قلب تو چیزی بگیرد.

از زبان فروغ...

من به مردی وفا نمودم و او
پشت پا زد به عشق و امیدم
هر چه دادم به او حلالش باد
غیر از آن دل که مفت بخشیدم

دل من کودکی سبک سر بود
خود ندانم چگونه رامش کرد
او که می گفت دوستت دارم
پس چرا زهر غم به جامش کرد؟

اگر از شهد آتشین لب من
جرعه ای نوش کرد و شد سرمست
حسرتم نیست زآنکه این لب را
بوسه های نداده بسیار است

باز هم در نگاه خاموشم
قصه های نگفته ای دارم
باز هم چون به تن کنم جامه
فتنه های نهفته ای دارم

باز هم می توان به گیسویم
چنگی از روی عشق ومستی زد
باز هم می توان در آغوشم
پشت پا بر جهان هستی زد

باز هم می دود به دنبالم
دیدگانی پر از امید و نیاز
باز هم با هزار خواهش گنگ
می دهندم بسوی خویش آواز

باز هم دارم آنچه را که شبی
ریختم چون شراب در کامش
دارم آن سینه را که او می گفت
تکیه گاهیست بهر آلامش

زانچه دادم به او مرا غم نیست
حسرت و اضطراب و ماتم نیست
غیر از آن دل که پر نشد جایش
به خدا چیز دیگرم کم نیست

کو دلم کو دلی که برد و نداد
غارتم کرده، داد می خواهم
دل خونین مرا چکار آید
دلی آزاد و شاد می خواهم

دگرم آرزوی عشقی نیست
بی دلان را چه آرزو باشد
دل اگر بود باز می نالید
که هنوزم نظر به او باشد

او که از من برید و ترکم کرد
پس چرا پس نداد آن دل را
وای بر من که مفت بخشیدم
دل آشفته حال غافل را

سخنان بزرگان

بدترین حالتِ ماجرا این است که طاقتمان تمام شود و به روی خودمان نیاوریم،

و تا زمانِ مرگ ادامه دهیم!

خیلی ها اینگونه زندگی می کنند،

دست اندازِ کم طاقتی را رد کرده اند و افتاده اند توی سرازیریِ عادت...

"اوریانا فالاچی"

 

ر برابر هر زن زیبا، مرد بدبختی هم هست که از بودن با او خسته شده است! زیبایی یکی از ملزومات عاشق شدن در ذهنِ تمام ِمردان است، اما زنی که تنها زیباست و از داشتن قدرت درک عاجز است ، به زودی برای مردش تبدیل به یکی از وسایل گوشه و کنار منزل ، می شود! عادی و گاهی هم کسالت بار .

"آروین د. یالوم"

 

چه قدر دردناک است این مشکل،

که همیشه برای فرار،

از دست یک "آدم" به " آدم" دیگری پناه برده ایم ...

اعتیاد به آدم ها بدترین نوع اعتیاد است .

"ریچارد یاتس "

 

مردم میگویند که درد کشیدن آدم را شریف و پاک می کند ؛ این یک دروغ است، درد فقط آدمی را بی رحم می کند!!


"سامرست موام"

 

برای موفق شدن از سه مرحله باید گذشت:
ابتدا مورد تمسخر واقع می شوی؛
سپس با خشونت به مخالفت با تو می پردازند؛
سرانجام به تو ایمان می آورند.

"آرتور شوپنهار"

 

اگر پشت سر یک زن بد شنیدید
بدانید دو حالت دارد :
اگر گوینده مرد است بی شک توانایی به دست آوردن او را نداشته است
!!! اگر زن است بدانید توانایی رقابت با او را نداشته !!

 

من، موجودی هستم که

درباره‌اش هیچ چیز نمی‌دانم.

می‌دانم که چشمانم بازند،

چون اشک‌هایشان بی‌وقفه سرازیرند..

"ساموئل بکت"

 

اگر مغزِ خالی هم مثلِ شکمِ خالی سر و صدا می کرد، 

انسان خیلی عاقل تر از اینها بود!

"موریس مترلینگ"

 

گاهی اوقات بهتر است حقیقت را نفهمیم

و همان طور احمق بمانیم !

چون ذات حقیقت ،

همیشه به نوعی تلخ است ...


"اوریانا فالاچی"

 

زندگی رو زیاد جدی نگیر

چون هرگز از اون زنده بیرون نمی ری!

"البرت هوبارد"

 

پیری و جوانی پی هم چون شب و روزند
ما شب شد و روز آمد و بیدار نگشتیم

سعدی"